آی آدمها


جماعت من دیگه حوصله ندارم
به خوب امید و از بد گله ندارم ....
کیبورد در زیر سرانگشتانم آرام گرفته
زوزه ی نسیمی که از فضای خالی ذهنم می گذرد
تنها صدایی که می شنوم
دیگر سوژه ای در من هیجانی برنمی انگیزد
تا با شوقی کودکانه جلوی ویترین چشمان نافذ دوستانم بگذارم
و کودکانه تر منتظر دیدارشان
از شروع صفحه ی من
صفحه ای که متعلق است به خود خود من
دست و پا زده ام که پستی را حرام نکنم
حتی در شلوغیهای روزهای خاکستری ام
آنچه می بینم نمی خواهم
آنچه می خواهم نمی بینم ...
روزگار سختی است در ذهن من
من تمام شده ام.

/ 17 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
narcis

سلام ناراحت نباش جيگر همه جاييه! منم اينطوری شدم. به زور خودمو پای کيبورد ميکشونم. ولی بد توپيدی ها! معلومه از بی حسی خودت اعصابت حسابی به هم ريخته. درست ميشه بابا. غصه نخور. اصلا بهش فکر نکن. خودت رو هم مجبور نکن که چيزی بنويسی. کم کم همه چی به حالت طبيعی بر ميگرده. راستی من تو وبلاگم شما رو به يه بازی دعوت کردم که در مورد ترسهای دوران کود کيت بنويسی. ببين اين برات سوژه خوبی برای نوشتن يا نه؟ گفتم شايد حسش اومد و نوشتی. ولی اگه بشه که بدجور طرفدار پيدا ميکنه. اصلا يه مدت در مورد خودت و زندگيت ياچيز هايی که تو ذهنت ميگذره بنويس. اگه تنوع ايجاد کنی سر ذوق مييای. بهم خبرشو بده. منتظرم فعلا باي

مهرگان

سلام نامرئی جان هنوز هم تو همون حال و هوايی؟

آتنا(زمزمه ی بی توجه)

سلام دوست خوبِ نادیده ! چه می خوانم در این صفحه!؟ خسته ای ... بریده ای ... از آنکه آنچه را که دوست می داری نمی یابی؟ ... از آنکه آنچه را که میبینی نمی خواهی؟ ... می فهمم دردت را .. می دانم کلمات را ... اما این رسم و ‌آیین ِ‌آزادگان نیست .. خسته ای از تکرار؟ .. برخیز .. راه را اشتباه رفته ای عزیز ِ‌نادیده ... مسیر را عوض کن،‌حتی اگر مجبور شوی چند گام به عقب باز گردی ... دیگر کیبورد زیر دستانت نمی رقصد؟ .. بر خویش نگاه کن ... بر کلماتی که به تصویر کشیده ای ... از عزمی که تو را به اینجا کشاند تا بدان حد که جمعی را با نوشته هایت همراه کرده ای ... به خاطر دارم که در همین صفحه خوانده ام: مردی با اندیشه هایی خاکستری .. پس تو جسوری،‌که جسارت یعنی مواجهه با خود ... به احترام ِ‌همان جسارت هم که شده اندکی بایست ... تامل کن .. خستگی در کن ... اما کنار نکش ... .... دردی که امروز آن را لمس کرده ای،‌من سالهاست که با آ‌ن دست و پنجه نرم می کنم. زندگی و باور و داشتن چیزهایی که فرسنگ ها با اندیشه ها و خواسته هایت فاصله دارد،‌نباید تو را مجاب به کنار کشیدن کند. امروز است که لفظ استقامت و قدرت و جسارت و تلاش،

آتنا(زمزمه ی بی توجه)

مرا ببخش که همچون همیشه، سراسر از پرحرفی به اینجا آمده ام ... اما راستش را بخواهی، کمی جا خورده ام از خواندن آخرین سطور ... مبارزه کن برای بدست آوردن آنچه میخواهی ... حتی اگر به آن نرسی هم باز در این وادی، تو پیروزی ... ... دیگر بیشتر از این پر حرفی نمی کنم ... اما این را بدان که خستگی در وجود همه ی ماست ... کمی تامل، کمی توقف می تواند دوباره تو را به تلاش و نوشتن و بودن، مصمم کند ... روزهایت همیشه بهاری ... و سراسر نشاط مرد ِ اندیشه های آزاد ....

جشنواره های وب لاگ فارسی

با سلام روز پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت به مناسبت نمايشگاه کتاب همايش وب لاگی داريم ... ( از ساعت ۲ - ۴ ) اگر تمايل به شرکت در اين همايش را داريد هر چه زودتر از طريق کامنت های همين وب لاگ خبر بدين و حتما ادرس ای میلتون رو بذارید تا ادرس محل همایش رو براتون بفرستم ممنون وقت خوش به اميد ديدار

مهسا

ادامه بده!...باش...باز هم باش!

pinKy

سلام اون يعنی اينکه می اييد؟ من براتون ای ميل زدم دعوتتون کردم البته دعوتی نيست ولی خب به اميد ديدار وقت خوش

افسانه

سلام مرد خاکستری عزيز وقتی معترف می شويم به اينکه تمام شده ايم ، يعنی شروع تازه ای در پيش داريم . بيچاره اونايی که تموم شده ان و به روی خودشون نميارن !

سلام مرد خاکستری نمی دونم کی هستی و چه جور آدمی هستی؟! ولی نوشتهات خيلی تلخندچرا اين تلخی نشانگر تجربيات نازيباست ميشه شاد و پر از انرژی بود اگه فقط و فقط يادبگيريم تلخی ها رو فراموش کنيم