فرهنگ آشغالِ آشغالِ ما

شال و کلاه ميکنم و از خونه ميزنم بيرون. شکلات کوچولويی رو پوست ميکنم، شکلات رو ميزارم گوشه ی لپم و پوستش رو... چشمم به اطراف ميچرخه، جايی نميبينم برای دورانداختن پوست دوسانتی شکلاتم. مچالش ميکنم، ميزارم ته جيبم. ميرسم به ايستگاه. مرد جوون و شيکپوشی با ولع به سيگارش پک ميزنه. بعد از دقايق زيادی يه اتوبوس از راه ميرسه. مرد جوون با عجله به عنوان اختتاميه، يه پک اساسی به سيگارش ميزنه و اونو با يه حرکت دست، شوتش ميکنه کنار خيابون و سوار اتوبوس ميشه، منم پشت سرش.

آقايی که بدجوری تحصيلات عاليه بهش مياد، چايی رو تموم کرده، پنجره اتوبوس رو باز ميکنه، ليوان يه بار مصرفش رو ميندازه بيرون. روزنامه ای توی دست يه بچه مدرسه ای مچاله ميشه، ميره جلوی اتوبوس و درست جلوی چشمان همه، اونو از درب جلو ميندازه بيرون. برگهای بزرگ روزنامه رقص کنان از اتوبوس درحال حرکت جدا ميشن و توی هوا چرخ ميزنن. اتوبوس از يه چهاررراه رد ميشه. وسط چهارراه مأمورين شهرداری مشغول باز کردن یکی از جریانهای اصلی جویهای خيابون هستند و کنارشون... و کنارشون تل بزرگ زباله هایی که از اونجا بيرون کشیدن و اکثرا بطریهای نوشابه.

بعد چهارراه، اتوبوس توی يه ايستگاه می ايسته. چشمم به اون طرف خيابون ميفته. قصاب محترمی با سبیلهای تابیده و ظرف بزرگی توی دست، از مغازش مياد بيرون. از خيابون رد ميشه و درست اونطرف خيابون، محتويات ظرف رو خالی ميکنه توی جوی آب. دقت ميکنم، يه مشت استخون. اون خرامان خرامان برميگرده به سمت قصابی. اتوبوس راه ميفته و وارد يه اتوبان ميشه. پنجره يه ماشين سواری پايين مياد و يه خانم باکمالات جوون، يه نايلون حاوی پوستهای نارنجی رنگ پرتقال رو از شيشه مياندازه وسط اتوبان. ماشينهای بعدی وظيفه تقسيم اون نايلون رو در سطح اتوبان بخوبی انجام ميدن و کم کم از نگاه من دور و دورتر ميشن.

من فکر ميکنم. ياد اون داستان فانتزی ميفتم. يه جوون ايرانی توی ينگه دنيا مشغول تخمه شکستن توی خيابون و يه پيرزن و پيرمرد، دنبال اون مشغول جمع کردن پوست تخمه ها. ولی آخه برنامه نود رو خودم دیدم. برنامه نود تلويزیون توی يه تدوين موازی، ورزشگاه اصفهان رو بعد از خروج تماشاگران ژاپنی و ايرانی فوتبال سپاهان و اراواردز نشون ميده. کنار سکوی ژاپنيها نايلونهای بزرگ زباله جمع شده و دربسته و سکوهای تماشاگران ايرانی... توی همين فکرها غرقم که ترمز شديد اتوبوس، من به مقصد رسيدم. از اتوبوس پياده ميشم. پوست کوچولوی ته جيبم حواسم رو پرت ميکنه. از جيبم درش ميارم و آروم ميندازمش کنار پياده رو و عنوان يادداشتم رو ميذارم


فرهنگ آشغالِ آشغالِ ما

 
 

پی نوشت: صحنه های ترسيم شده مشاهدات عينی نويسنده ظرف چندين سال گذشته است.


سوال مسابقه: اسم و صفت رو برای هرکدوم از کلمات آشغال توی عنوان اين یادداشت مشخص کنيد. به برندگان به قيد قرعه شش ماه مشاهده رايگان وبلاگ مرد خاکستری تقديم ميشود.


/ 0 نظر / 9 بازدید