داستان رسول

1173426427.jpg

رسول از نینوا آمده بود، ساده وخاکی، پرخاشگر و صادق. بلمی بسوی ساحل راند تا به خرمشهر برسد ولی به خونین شهر رسید. چندین بار آن بلم قدیمی را از نزدیک دیده ام اما هربار که دوباره می بینمش که کنار ساحل آرام گرفته، رانندگی رسول مو بر تنم می ایستد.

رسول پرواز در شب را دوست داشت، چون از نینوا آمده بود داستان عباس و مشک آب را خوب بلد بود. رسول مجنون عباس بود و پناهنده ی حسین. او حالا به خسوفی نگاه می کرد که خسوف روز بود.

رسول بعدها لباسها را کند تا تنی به آب بزند. وقتی سر از زیر آب بیرون آورد، به افق دریا خیره ماند. وقتی از دریا برگشت، از آن افق چیزها تعریف کرد. تصمیم گرفت سفر کند، سفری به چزابه، برود تا سراغی از نجات یافتگان بگیرد. نجات یافتگانی که حالا گرفتار زنجیر بودند و دیداری وجود نداشت.

یک روز که پولش تمام شده بود، فریاد کمکم کن سر داد ولی کسی برای کمکش نیامد. دستانش را به زانو گرفت، یاعلی گفت و دوباره ایستاد، رفت تا در سنگرهای مدفون شده زیر خاکهای فراموشی به همراه هیوا، عاشقانه دنبال دوست قدیمی اش  حمید بگردد و بالاخره پیدایش کرد.

رسول با نسل سوخته آشنا بود، او آمده بود هرچه قارچ سمی در مزرعه پدری، از ریشه بیرون کند. او آمده بود تا ترانه ی میم مثل مادر را کودکانه بسراید وقتی که دیگر مادرش نبود ولی قلبش چه زود عصر روز دهم غروب کرد، چه زود ... .

رسول از نینوا آمد و عصر روز دهم رفت. رفت که رفت ... .

فیلمشناسی رسول ملاقلی پور :


نینوا - 1362

بلمی بسوی ساحل - 1364

پرواز در شب - 1365

افق - 1367

مجنون - 1369

خسوف - 1371

پناهنده - 1372

نجات یافتگان - 1374

سفر به چزابه - 1374

کمکم کن - 1376

هیوا - 1377

نسل سوخته - 1378

قارچ سمی - 1380

مزرعه پدری - 1381

میم مثل مادر - 1385

عصر روزدهم – 1385 ناتمام

/ 5 نظر / 9 بازدید
زهير

سلام مرد خاکستری چه قشنگ .چه قشنگ صحنه پرواز رسول را نوشتی . من هم دوستش داشتم . بزرگ بود و از اهالی امروز ... روحش شاد .

حميد(درکوچه باغهای بابان)

سلام میگم: برای عافيت که بر اين خاک زاده‌ نشده‌ام. او که قرين نعمت و راحت بيايد و برود٬ آمدن و رفتنش در ياد خود هم حتی نمی‌ماند٬ چه رسد در ياد اين زمين... ... مگه نه؟ ممنون که میای پیشم یاحق

someone

سلام گاهی اتفاق هايی می يفته که آدم اصلا انتظارش را نداره .... روحش شاد ... موفق باشی

آتنا

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست ... هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود،‌صحنه پیوسته به جاست ... خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد ... ........ و من حتی اگر بخواهم هم نمی توانم خاطره ی مسخ شدنم را در پای پرده ی سینما در تماشای میم مثل مادر، فراموش کنم ... روحش شاد