یک کسی از آن دهی که من مال آنجا هستم برای درس خواندن به مشهد آمده بود. سه چهار ماهی رفت و درس خواند. هنوز به اما بعد نرسیده بود که حالت هیجان و ناراحتی شدید و غم غربت و دوری، چنان پریشانش کرده بود که حالت عادی نداشت، احوالپرسی که با او میکردی، به گریه می افتاد. میخواست تسلیتش بدهیم که، در آن دهی که تو هیچ نداری و آینده ای نداری، حال و گذشته ای نداری، چه چیز تو را به آنجا میکشاند؟

جواب داد: عصرها که میشد، با پدر و مادرمان جلوی خانه می نشستیم و چای می خوردیم و یک گاو ماده آن طرف حیاط زیر درخت بسته بودیم. من وقتی چای می خوردم، او (گاو) یواش سرش را برمیگرداند و به من مدتی نگاه میکرد، مثل اینکه با نگاههایش با من حرف میزد و آشنا بود. حالا هر وقت به یاد او می افتم، دلم میخواهد همه این کتابها و درسها را بگذارم و به آنجا بروم. اینجا نمی توانم طاقت بیاورم. آخرش هم رفت که چشم در چشم گاو بگذارد و خیالش راحت بشود!

این طرز تفکر، این قدرت اراده، نمی تواند یک مرتبه همه اساطیر الاولین را دور بیندازد، این یک قهرمان میخواهد.

کتاب حکایتهایی از زندگی دکتر شریعتی- ش لامعی- نشر رامند

پی نوشت

هرسال حسرت شرکت در مراسم بیست و نه خرداد را دارم و امسال هم نشد

 





نویسنده : مرد خاکستری ; ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧