روزهای آخر ماه بود روزهای بی پولی. هیچوقت این روزها را دوست نداشت. با این اوضاع گرانی تعداد این روزهای آخر برج بیشتر هم شده بود. روزهایی که باید به سختی میگذشت تا اول ماه و گرفتن حقوق و پرداخت قسطها و چندرغازی که میماند تا آخر ماه بعد. دست ریحانه کوچولو توی دستش وارد مغازه شدند. ریحانه شروع کرد به بهانه گرفتن. بابا، بابا، پفک، پفک. حوصله نداشت. تکان شدیدی به دست کوچولوی ریحانه که توی مشت مردانه اش گم شده بود، داد. بچه آروم بگیر. پول ندارم. ریحانه با یه شوک ناگهانی آروم گرفت و نگاهش هم روی بسته های رنگی پفکها که زیر نور می درخشید. رو به مرد شکم گنده پشت پیشخوان گفت: آقا، یه بسته وینیستون.





نویسنده : مرد خاکستری ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧