جماعت من دیگه حوصله ندارم
به خوب امید و از بد گله ندارم ....
کیبورد در زیر سرانگشتانم آرام گرفته
زوزه ی نسیمی که از فضای خالی ذهنم می گذرد
تنها صدایی که می شنوم
دیگر سوژه ای در من هیجانی برنمی انگیزد
تا با شوقی کودکانه جلوی ویترین چشمان نافذ دوستانم بگذارم
و کودکانه تر منتظر دیدارشان
از شروع صفحه ی من
صفحه ای که متعلق است به خود خود من
دست و پا زده ام که پستی را حرام نکنم
حتی در شلوغیهای روزهای خاکستری ام
آنچه می بینم نمی خواهم
آنچه می خواهم نمی بینم ...
روزگار سختی است در ذهن من
من تمام شده ام.





نویسنده : مرد خاکستری ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٦