دوستان خوبم منو به بازی گرفتن:
بازی آرزوها:
یک- آرزو دارم چند صباحی در زمان حکومت امام عصر، حضرت مهدی (عج) زندگی کنم تا ببینم اين دنيای ما واقعاً خوبش چه جوريه یعنی اصلاً خوبش ممکنه. دنیای بدون جنگ و خون. دنیای بدون کودکان گرسنه و فقیر کنار ثروتمندانی که از پرخوری و ماجراجويی های احمقانه می ميرند.
دو- آرزو دارم در زمان هخامنشیان، در اوج حکومت ایرانیان زندگی می کردم تا طعم زندگی در کشوری با اقتدار هخامنشی در دنیا به همراه عدالت و آزادی رو می چشیدم. توی اون زمان يه وبلاگ برای کوروش می ساختم و تقديمش می کردم و اونجا خبرهای آنلاين حکومتی و حال و احوال کوروش رو می نوشتم. مطمئناً از پرشين بلاگ وبلاگ نمی گرفتم با این ویرایشگر افتضاحش.
سه- آرزو دارم ابراهيم حاتمی کيا بودم. حاتمی کيا فيلمساز محبوب من است به لحاظ سبک و محتوای سينمايی.
چهار- آرزو دارم تا علی دايی بودم تا خيلی زود فوتبال رو کنار بگذارم و خيال همه رو راحت کنم. اينقدر رو اعصاب همه پابرهنه فوتبال بازی نکنم.
پنج- آرزو دارم يک بار توی يه چت روم، با يه نفر صحبت کنم بدون اينکه بپرسه: تو دختری يا پسر؟

اين دوستان رو برای اين بازی دعوت می کنم:
آتنا، مهرگان، نارسيس، ميم (جاده نمناک)، بوف کور

بازی ترسهای کودکی:

بازی نارسيس که من به اون دعوت شدم، گفتن از ترسهای کودکيه. من خيلی فکر کردم، همه تعارفهای با خودم رو هم کنار گذاشتم ولی به نتيجه ای نرسيدم. من يه کمی ترس از ارتفاع دارم ولی اونجوری که يادم مياد همیشه روی ديوار رفتن رو، روی شاخه های درخت پريدن رو، رو سقف آسمانخراشها وایسادن رو و سوار هواپيما شدن رو دوست داشتم. بعد از اين بازی به اين مکاشفه رسيدم که اسم وبلاگ رو به پسر شجاع تغيير بدم فقط دوستان محترم بعدها اصرار نکنن که اسم پدر پسر شجاع قبل از به دنيا اومدن پسر شجاع چی بوده !!!


اين دوستان رو برای اين بازی دعوت می کنم:
آتنا، مهرگان، سارای شريف، افسانه، محمود احمدی نژاد





نویسنده : مرد خاکستری ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦




سه شنبه 14 آذر متنی نوشتم با عنوان "وحی"
که فقط حرفهای خودم نبود. بیشتر معانی کتاب قرآن بود
که توی ذهنم بود. دوست خوبم نارسیس برای ترجمه ی
این متن زحمت زیادی کشیده،
به پاس لطفش این پست
رو به ترجمه ی نارسیس عزیز اختصاص میدم:


O people! Verily, I am your great God,

God of heavens and earth, God of east and west, the One whose Hand of Wisdom is the dominion of your world, and the One who is able to do anything. The Creator when whose will commands to anything stating: "Be", immediately it comes to existence.

And most of you people are not aware of this fact, and do not know your God well. You are so much involved with your worldly life and so much wandered after your far dreams and so empty of the meaning of being a human that you don’t recognize your image in the mirror. Where did you come from? What for you came in this world? And where are you going at last?

More astray than animals, you are so busy grazing in your animality. And so childly like children, among your various playthings, you are so used to your ignorance. Some of you are giving an exam, thinking of the cake and fruit juice you'll be offered, or perhaps your eyes are looking after other's shares. And some, a little farther, are fast asleep. But soon enough the angle of death will proclaim: the time is over!

Do not always go after best grades! (There are more important things in life)

Your life smacks of guns and wars, novels of bombs and kids, and stories of roofs and ruins.

Your life is filled with cruelty, lies, rancour, hypocrisy, deceit, distrust, and betraying of God.

When a misfortune touches you, to Me you seek refuge invokingly. But once I removed the harm from you, you set yourselves free of Me.

When you are saying prayers, I listen to you as if you were the only creature I've ever had. But to you it's as if you had several gods!

You are so proud of your little knowledge, while your ignorance is much more than what you know. When a disaster falls upon you, you say: "it's from God". But if you achieve a success, you say with pride: "I have done it on my own!" I am never cruel to you, but this is you who do wrong to yourselves.

O people! Verily, I am your great God,

And The absolute Knower of unseen and the visible. I see all your faults at any moments. Do not you know that I observe? But I am also the One who glosses over men's fault.

Would you like Me to upload these filthy scenes in the net of other's gaze? Why do you behave like this? Why don't you let the absolute knower of the secrets and the visible, the one who is aware of your hearts, judge what's true? Woe to you!

Be aware that I have pronounced the Ultimatum; I sent you messengers from among yourselves to guide you but yet a few of you believe. I need neither your belief nor your heresy, so think of yourself (whatever you do either avails or harms only you and not Me).

My promise will be surly fulfilled and soon enough you will meet with your Account. On that Day, every one's deeds will become manifest in front of them and that alone suffices to judge.

If it wasn't for the prayers of some chosen men in your time, and if it wasn't for a few piouses among you, who are like the firm pillars of your world, a painful Torment would fall upon all of you!

You will be respited till the Day of Doom. Till then perhaps you will be guided to the Straight Path and return to His way who is the most Merciful, to those who earn their way to their Lord's good Graces.

Your Great God

Translated by Narcis April 29th

The original Persian text:

http://www.persianblog.ir/posts/

?weblog=hkhakestari.persianblog.ir&postid=5919727


 






نویسنده : مرد خاکستری ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٦





جماعت من دیگه حوصله ندارم
به خوب امید و از بد گله ندارم ....
کیبورد در زیر سرانگشتانم آرام گرفته
زوزه ی نسیمی که از فضای خالی ذهنم می گذرد
تنها صدایی که می شنوم
دیگر سوژه ای در من هیجانی برنمی انگیزد
تا با شوقی کودکانه جلوی ویترین چشمان نافذ دوستانم بگذارم
و کودکانه تر منتظر دیدارشان
از شروع صفحه ی من
صفحه ای که متعلق است به خود خود من
دست و پا زده ام که پستی را حرام نکنم
حتی در شلوغیهای روزهای خاکستری ام
آنچه می بینم نمی خواهم
آنچه می خواهم نمی بینم ...
روزگار سختی است در ذهن من
من تمام شده ام.





نویسنده : مرد خاکستری ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٦





مرد خاکستری :

منبع : سايت احمد انوری --->





نویسنده : مرد خاکستری ; ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٦